www.facbook.com/groups/132167695152/?ref=ts

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:48 توسط رخزاد هاشمی |

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات مپرسید که هوشیار کجاست

انسان مست به این دنیا آمده خمیر مایه ی انسان

به مخمر آلوده شده!

ما پر هوس و مستیم یعنی خرابیم اساس هستی و آبادی

حاصل همان خرابیست.

به مَثَل چو آفتابم به خرابه ها بتابم

بگریزم از عمارت سخن خراب گویم (مولانا)

نقش عصیان در وجود انسان کمال انسان است هر چند به همین

خاطر از سوی فرشتگان سرزنش میشد...

انسان صلاحیت نهایت خرابی و نهایت آبادی را دارد در صورتیکه

فرشته ها یک بُعدی اند و فقط آبادی را می شناسند.

انسان خفته در کُنج بهشت هیجان نداشت هیجان در تلاقی خرابی

با سلامت اتفاق می افتد تا خرابی نباشد شور و هیجان وجود

ندارد.

در سه گز تن عالمی پنهان شده

بحر علمی در نمی پنهان شده    (مولانا)

چون آن عالم بس بزرگ امکان گنجایش حقیقی در تن کوچک ما را

ندارد عصیان امری طبیعی ست!

در بدنی که سه وجبه عالمی را بخواهیم پنهان کنیم خراب میشود

مثل اینکه شتر را به مهمانی لانه مرغ ببریم خانه مرغ خراب میشود

ما نیز چنین خانه خرابیم ....

دستنوشته هایی از کلاسهای دکتر نبوی

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 12:58 توسط رخزاد هاشمی |

قطره ای از شرح اقیانوس عشق

عشق وحدت آفرینه بیگانگی ها رو میسوزونه

عاشق بعد از عاشق شدن دیگه همیشه عاشق میمونه

حتی اگه به وصال نرسه!

جنون عشق پر از فنون ....عشق یک تجربه تغذیه از درونه

عشق جستجوست نه یافتن و رسیدن

بهترین صید انسان عشقه

سوز عاشق در درون مانند سوز اسپند در آتشه وقتی اسپند

سوخت میشه آتش دیگه اسپند نیست جان عاشق هم

اینگونه ست وقتی سوخت دیگه من نداره!

عشق داغ معنویت بر دلِ

عشق مثل ماهی در آبه ا زتلاطم و ماجرا سیر

نمیشه عنصر جویایی در او بی نهایته

کشف عشق خود عشقه

عشق انسان رو خلع سلاح میکنه

عشق قماریست که اصلش بر باختن ست نه بردن!

عشق نقش عالی عاشق رو می جوید در عشق خود

شخص آشکار میشود

در عشق آنکه بیشتر می بازد بیشتر خضوع دارد

عشق نحسی ها رو از بین میبره

بزرگترین معجزه ی عشق این که افکار رو جمع میکنه

جمع باید کرد اجزاء را به عشق

هیچ مکتبی نمی تونه عشق رو تائید یا تکذیب کنه حلال یا

حرام در عشق معنی نداره

عشق ماجرای شگفتی ست که هر کس به هر صورت با

آن تلاقی یافت نجات می یابد

عشق یک مدنیت است چون ما رو از خودمون بیرون میکشه

عطف میشیم به بیرون از خود منبسط وبزرگ میشیم و روح

مدنیت پیدا میکنیم

به عشق خود حرمت بنهیم حتی اگر طرف مقابل آن جوری

که ما فکر میکردیم نبوده

عشق انسان رو از دیگر موجودات متمایز میکنه

همه ی لطف عشق در فراز و فرود اونِ

عشق شیرینی ست که تلخیها رو در خود حل میکنه

عشق و شوریدگی بی عقلی نیست بلکه بلندی عقلِ!

عشق مکتب تصفیه و پالایشه

گویا توهمات و ایهامها در عشق لازمه ی عشقه!

عشق پاکبازه همه چیز رو می بازه!

عشق محبت بیکرانست .... دل جایگاه عشقه

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 13:30 توسط رخزاد هاشمی |

مرد دباغ

بیهوش افتادن مرد دباغ در بازار عطر فروشان از بوی عطر و مُشک!

آن یکی افتاد بیهوش و خمید     چونک در بازار عطاران رسید

همچو مردار او فتاد او بی خبر     نیم روز اندر میان رهگذر

مولانا در این داستان نکته های عجیبی رو مطرح میکنه طوری که بعد از

هشتصد سال علم روانشناسی و رفتار شناسی در آن متعجب می ماند

که چگونه یک اشعری(جبر گرا) توانسته این همه عقل استخراج کند!!

اما مولانا جزء نادر کسانیست که این توانایی رو داشته!

بعد از اینکه مرد دباغ از بوی مشک و عطر بیهوش میشود همه جمع میشوند

و بر اساس گمانهای خود برای او طبیب گری می کنند .

یکی براو گلاب افشاند غافل از اینکه او در اثر همین بوی گلاب و بوی خوش

بیهوش شده!

در این بیماری مولانا نکته های نغزی رو بیان می کند یکی اینکه بعضی از

بیماریها همراه با رسوایی ست!

یک برادر داشت آن دبّاغ زَفت      گر بُز و دانا بیامد زود تَفت

اندکی سرگین سگ در آستین     خلق را بشکافت و آمد با حنین

گفت من رنجش همی دانم ز چیست   چون سبب دانی دوا کردن جَلیست

چون بدانستی سبب را سهل شد    دانش اسباب دفع جهل شد

معلوم میشود در دانستن سبب و علت باید بیشتر جستحو کرد و ارزش

بیشتری دارد.

کار درمان آخر است نه کار اول !

مولانا معتقده سبب دانی ضد جهل است

جهل یعنی همان بوی بد و پلید رشد نیافتگی کسانیکه با جهل مغزشان 

خو گرفته دفع آن سخت است.

اینها در فضای آگاهی مشکل پیدا می کنند

هوشیاری و بیداریشان با همان جهل است!

اینها مرتجع هستند یعنی سقوط کردن در فضای جهل!

اینها با سرگین خو کرده اند و روزیشان بین آلودگیهاست و از دل آلودگیها

بدست میاید.

کسانیکه به بوی پلید سرگین و جهل معتادند می خواهند همه جا را به همین

بو بیالایند از بوی خوش مُشک و عطر ( دانش وآگاهی ) گریزانند و بیمار

میشوند.

شاید به همین خاطر است که اطراف خود را هم سرگین مالی میکنند تا

جایی که بوی این جهالت و تعصب دنیا رو فرا گرفته و بوی خامی آن همه رو

کلافه کرده!

مولانا در این حکایت فصل تازه ای رو باز می کند و استنباط های تازه ای رو

با جامعه ی جبریون آغاز می کند و جهل و نا آگاهی رو به بوی بد سرگین

تشبیه میکند که ضد مُشک و عطر یعنی آگاهی و دانش و بصیرت است.

مولانا در این حکایت با دگم و ارتجاع و تعصب صحبت می کند و این مقوله

را به چالش میکشد.

او می گوید اینها در فضای آگاهی وخوش بیمار میشوند

وتاب بوی خوش و قلم خوش وصدای خوش رو ندارند!

مر خبیثان را نسازد طیّبات      در خور و لایق نباشد ای ثقات

چون ز عطر وحی کژ گشتند و گُم    بُد فغانشان که تطیّرنا بکٌم

دستنوشته هایی از تفسیر مثنوی

توسط دکتر نبوی

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 12:20 توسط رخزاد هاشمی |

عشق آغاز دارد اما انجام ندارد!

پای در دوستی تو نهادم گستاخ و دلیر ....

همه جفا با آن کس کنم که دوستش دارم اما چندان نباشد

جفای من ...نیک باشد و سهل.

در دعوت قهر است و لطف اما در خلوت همه لطف است!

خاصٌیت عشق آن است که عیب را هنر نماید!

عقل در بیان محبوب سرگشته میشود پس او را عاشق گوییم

به معنی معشوق.

این نتوان طرف امکان گرفتن که هم عاشق باشد و هم قوٌت

بینایی و تمیز باقی باشد.

آن را برون انداز و از این پر شو

گفت چه کنم با دل بر نمی آیم!

میدانم که این دریا غرق کننده است خود را در می اندازم

یا این آتش سوزنده است یا این چاهی ست صد گز یا این

سوراخ مار است یا این زهر هلاهل است یا این بیابان مهلک

است میدانم و میروم!

این کشف و بیداری ناگهانی آغاز ماجراست...

زبان شمس زبانی رک و راست وتیز و برنده ،فشرده وموجز است

طوری که مولانا را از پیله ی خود به در آورد!

با پیر مغان دوش ز بس حیرانی    گفتم رمزی ز می بگو پنهانی 

گفتا بود آن حقیقتی وجدانی        ای جان پدر تا نچشی کی دانی؟

جامی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 19:50 توسط رخزاد هاشمی |

یادگار عشق

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است       و ز پی دیدن او دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز         هر که دل بردن او دید و در انکار من است

حافظ می گوید من به لطف یار چیزی پیدا کردم و الهام گرفتم که به

نقش خود مداری عارفانه می رسم دیگر کاری ندارم که او مرا بخواهد

یا نخواهد!

من در رابطه با او به نقش مطلوب رسیدم او می گوید یار به من

نکته ها آموخت.

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت     یار شیرین سخن نادره گفتار من است

چه کسی یار نادره گفتار حافظ است؟

در آن نگاهی که حافظ در آن وحدت یافته همه چیز یار اوست آنجایی

که می رنجد حکایتهای اوست...آنجایی که غمزه می بیند از دلبری او

می گوید در جای دیگر بی اعتنایی می بیند از بی وفایی یار می گوید

اما به این نکته می رسد که باید او را در دل پنهان وکتمان کند و نصیب

خود را همان در کتمان مهر ورزیدن میداند!

در حقیقت همه جای هستی برای او عشق و معشوق است اماشاید

گاه در وجود کسی تجلی کند تا متوجه آن شویم.

حافظ یار را در روح یاری و معشوقی می بیند نه فقط در یک شخص!

روح نادره گفتار همان روح معشوقی و محبوبی ست.

اما اثری که عشق بر روح و جان ما می گذارد جاودانه وماندنی ست

شاید تمام ما انسانها به دنبال لذتهاهستیم این را نمی توان کتمان کرد

اما امتیاز لذت آن است که مَد طولانی داشته باشد طوریکه زمان طولانی

باشد اما ملال نباشد!

این نیاز جان انسان است و به مرور جان انسان لذتهای جاودانه می خواهد

چون در ذات هستی ما جاودانگی وجود دارد.

انسان به بلندی زمان احتیاج دارد که این در لذتهای مادی پیدا نمی شود

ما در خوردن هر لقمه ی غذا به سمت کاهش اشتها می رویم اما در غذای

جان و روح با خوردن هر لقمه بیشتر حریص می شویم طوریکه هیچگاه سیر

نمی شویم و هر لحظه طلب ما بیشتر میشود!

ما واقعاً به این احوال نیاز داریم و اگر بتوانیم این حالت را کشف کنیم قدر

آن را خواهیم دانست.

انسان کمال گراست و در لذتها هم به دنبال احساس لذتی میگردد که تمام

نشود در مقایسه لذتهای معنوی با لذتهای مادی مثل آن است که کسی در

دریا غرق آب باشد و ما از بیرون به او یک لیوان آب نشان دهیم!

او در لذت آب گم شده است ( من گم شده ام کسی مرا یافته است؟)

در عرفان این گمشدگی مبارک است!

دیوان حافظ خود حض مستمر و جاودانه است

حافظ معتقد است اگر معشوق را از دست دادی یاد او را گرامی بدار چرا که

یاد عشق او در تو جاودانه است و این احساس عشقی که در وجود تو مانده ترا

به یک حض مستمر و جاودانه می رساند.

حافظ معتقده ما باید سهم خود را از اقبال بیابیم او می گوید بخت من درخشیده

و طالع من گشوده شده که یاد عشق او با من مانده...

مَد احساسی و طولانی و جاودانه بودن احساس عشق در انسان بهترین

یادگاری عشق است.

بنده طالع خویشم که در این قحط وفا      عشق آن لولی سر مست خریدار من است

دست نوشته ای کوتاه از تفسیر غزل شماره ۵۱ حافظ

توسط دکتر نبوی

+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 11:42 توسط رخزاد هاشمی |

حسن محمٌدی (نقاش وخطاط ونگارگر ایرانی)

شاگرد استاد فرشچیان و مینیاتوریست

عاشق شده ای  ای دل سودات مبارک باد

                                  از جا ومکان رَِِِستی آن جات مبارک باد

از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور

                                   تا مُلک و مَلک گویند تنهات مبارک باد

ای پیش رو مَردی امروز تو بر خوردی

                                    ای زاهد فردایی فردات مبارک باد

کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد

                                     حلوا شده ای کلّی حلوات مبارک باد

در خانقه سینه غوغاست فقیران را

                                      ای سینه ی بی کینه غوغات مبارک باد

این دیده ی دل دیده اشکی بدو دریا شد

                                      دریاش همی گوید دریات مبارک باد

ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد

                                       ای طالب بالایی بالات مبارک باد

ای جان پسندیده جو ییده و کوشیده

                                       پرهات بروییده...پرهات مبارک باد

خاموش کن و پنهان کن بازار نکو کردی

                                      کالای عجب بردی کالات مبارک باد

                                                                        (غزلی از دیوان شمس)

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 13:25 توسط رخزاد هاشمی |

استمرار عشق تکرار نیست

چون لاله به نوروز قدح گیر به دست        با لاله رخی اگر ترا فرصت هست

می نوش به خرّمی که این چرخ کُهُن      ناگاه ترا چو خاک گرداند پست

                                                                                            خیام

در این بیت خیام یک فضای خرّمی رو برای انسان به تصویر می کشد و

انسان رو در این خرّمی به مستی وسُرور مصور میکنه و این خرمی رو

سهم انسان از هستی میداند وجز این رو خسارت!

مثل لاله در نوروز قدح به دست گرفتن و شاد بودن شرایط و موءلفه های

خاصی دارد که وقتی انسان این شرایط رو مهیا کرد اتفاق می افتد.

برای خود لاله هم عاملهایی وجود داشت مثلاً ابرهایی که در آسمان

بوده و می غریده و بارانی فرو ریخته و نسیمی وزیده و خاک حاصلخیزی

بوده تا لاله توانسته باده بنوشد!

باده نوشی لاله از پس چندین مخاطره می آید!

آن لاله ای که می شکفد از دل خاک تیره و سختی و سردی و رنج و تجربه

برآمده تا شبیه قدح به دستان ظهور کرده و از دل این رنجها گذشته تا لاله

شده.

قدح به دست گرفتن یعنی طی همه این سختیها و بحرانها یعنی پایان

همه غمناکی!

این مرام باده نوشی ست این یعنی باده نوشی حقیقی!

خیام میگوید:تو هم می توانی به این نقش برسی چون انسان همان

گُل و لاله و شکوفایی ست!

انسان وقتی از لاله درس میگیرد برتر از لاله است.

گویا هستی فشرده شده و قطره ای از این هستی شده گل!

بنابر این به انسان می گوید از پس رنجها و سختیها نهایتاً تو باید بشکفی

دوباره سنگ و خاک نشی یکبار این دوران را گذراندی نباید دوباره به عقب

برگردی.

شاید بتوان گفت که در هستی تکرار وجود ندارد ما در اثر کُندی درک نام

آنرا تکرار می گذاریم.

اگر درک خود را قدرت بدهیم می بینیم هر بار حس ها فرق می کند

کیفیتها و حالتها فرق میکند ....

به همین خاطر انسان به هستی و عشق احترام می گذارد چون در آنها

تکرار نیست.

شاید هر سال بهار بیاید اما هر بار معنی تازه ای از آن می گیریم!

مولانا می گوید : گاهی طبع های ما ملال می گیرد و فکر می کنیم دنیا

ملال است و یک چیز را مکرر می بینیم!

خیام بر این باور است که این لاله در آخرین نقش خود به ظهور رسیده

بار دوم اگر بروید امر دیگریست ... حقیقت دیگری دارد!

ما نیز وقتی به نقش نهایی رسیدیم به خشنودی وتسلیم می رسیم

و همه چیز رو می پذیریم.

ما الان می خواهیم همه چیز بشویم اما به مرور می فهمیم که همه

چیز هستیم....

وقتی انسان به این رضامندی رسید یعنی به بهشت خود رسیده!

یعنی بهشت ما بیرون از ما نیست... بهشت ما دیگر خودمان هستیم! 

خیام دید عارفانه به هستی دارد و معتقد است کمال ما در گردش این

جهان صورت می گیرد.

اما این چرخش عشق و هستی تکرار نیست... تکامل است و تا رسیدن

به آن مدام در جوش و خروش خواهد بود.

خلاصه ای از تفسیر این بیت توسط دکتر نبوی          

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 19:37 توسط رخزاد هاشمی |

ذهن انسان اشتغال مرموزی به دوستی دارد.

حتی در عمق دشمنی هایش میل به شفقت نهفته است

و این از حکمت الهی سر چشمه می گیرد یعنی انسان ها عاشق

دوستی اند و دشمنی امری فرعی و ظاهری ست که اصالت ندارد.

مولانا داستان و حکایات خود را از هر جا آغاز می کند نهایتاً به عشق

می رسد.

ای دوست عتاب را رها کن       تدبیر دوای درد ما کن

ای دوست جدا مشو تو از ما     ما را ز بلا و غم جدا کن

اندیشه چو دزد در دل افتاد        مستم کن و دزد رافنا کن

شادی ز میان غم برانگیز          در عالم بی وفا وفا کن

                                                                          (مولانا)

چرا که خود از عشق زاده شده و از وحدت به کثرت آمده و از وصال

به فراق افتاده.

هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش        باز جوید روزگار وصل خویش

و می گوید نه تنها من به دنبال خود می گردم بلکه همه شما به

جستجوی خود هستید.

بنابر این هر کسی عبارت است از قلمرو بینش و ساحت درکش

افق دیدتان به هر کجا که برود خودتان هستید هر چه را که بیاموزید

و بیاندیشید خودتان هستید.

ما در آغاز خود را تبعید می کنیم از درونمان بیرون می افتیم آنگاه خود

را در قالب آن دیگری می جوئیم چرا که همیشه جستجو را به عنوان

آن دیگری تجربه کرده ایم و تا چندی که خود آن دیگری نشده ایم از

تفحص خود عاجز و معذوریم.

دوستی را دوست معنی میدهد           قهر هم  با دوست معنی میدهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست      قهری او هم نشان دوستی ست

(قیصر امین پور)

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 13:10 توسط رخزاد هاشمی |

محرم کلام مولانا:

گاه انسان برای بیان احساسش نیاز به وجودی دارد که کلام او را بفهمد

و گاه روابطی بین افراد ایجاد میشود که انسان حس میکند با طرف مقابل

خویشاوند و نزدیک است.

در وجود او محرمیتی بلند را می بیند که می تواند با او سخنانی بگوید که

با دیگران نمی تواند بگوید این محرمیت بلند است و رجحان دارد بر دیگر

محرمیتها!   حافظ:

تا نگردی آشنا زین نکته رمزی نشنوی

                                       گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

مولانا معتقده کلمه ها جان دارند اگر با آنها ارتباط برقرار نکنیم این واژه ها

برای ما بار میشوند.

لذامولانا در وجود حسام الدین ذوقی را دید و با اولین داستان مثنوی ذوق

او را برانگیخته تر کرد تا آنجا که میگوید این مثنوی توسط حسام الدین از

درون من کشیده شده!

ای ضیاءالحق حسام الدین توی       که گذشت از مه به نورت مثنوی

همّت عالی تو ای مرتجا                 می کشد این را خدا داند کجا

مثنوی را چون تو مبداء بوده ای         گر فزون گردد توش افزوده ای

حسام الدین مانند طفلی ست که ذوق مکیدن حکمت را دارد و این رمز

موفقیت یک استاد است که بتواند جذب ومکش حکمت را در شاگردانش

ایجاد کند.

مولانا سخن را به تیری تشبیه می کند که باید به گوش کشیده شود

تا نکشی تا به گوش کی بجهد از کمان؟

در جایی می گوید محرمیتی برای شنیدن لازم است!

ما چندین گونه محرمیت داریم که اغلب با یک نوع ابتدایی آن یعنی محرمیتهای

شرعی آشنا هستیم اماحریم واژه ها و کلام فراتر از این حیطه است و برتری

دارد بر دیگر محرمیتها و شنونده ی آن هم باید صلاحیت آن را داشته باشد.

در اولین حکایت مثنوی آنجا که مولانا به کلمه شمس می رسد حسام الدین

به مولانا اصرار می کند که بیشتر از شمس بگوید!

و مولانا می گوید با اصرار تو من هوشیار شدم و دیگر نمی توانم از شمس

بگویم  چون وقتی می توانم از شمس بگویم که ناهوشیارم و در خود و با

خود نیستم!

من چه گویم یک رگم هوشیار نیست     شرح آن یاری که او را یار نیست

در دیوان شمس مولانا پر شور و مستانه سخن می گوید اما در مثنوی

تماماً پختگی و بر اساس عقل است.

به همین خاطر مثنوی کتاب تعلیم است..مال خانقاه وسُکر نیست.

ای من چو زمین و تو بهاری          پیدا شده از تو جمله رازم

چون صید شدم چگونه پَرم           چون مات توام دگر چه سازم

+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 13:24 توسط رخزاد هاشمی |

مطالب قدیمی‌تر