ادبیات وجدانی

در عرصه ادبیات وجدانی شاید مولانا برترین کسی ست که علی را به 

حق توصیف می کند.

دیدگاه مولانا نسبت به علی یک دیدگاه ایدئولوژیکی و متعصبانه شیعی

نیست مولانا در عرصه ادبیات وجدانی علی را مورد تحقیق قرار میدهد

نه بعنوان امام و قدیس و انسانی که قهراً معصوم بوده بلکه بعنوان یک

ابر انسان علی را معرفی می کند.

تفاوت این دیدگاه با دیدگاههای دیگر این است که می توانیم علی را

جهانی بررسی ومطرح کنیم نه بسته و درون مذهبی.

مولانا طوری علی را تعریف می کند که تمام ادیان و مذاهب و افکارهای

گوناگون متوجه شخصیت والای علی شوند ...شاید اینگونه تعریف

بهترین تعریف از شخصیتها باشد

طوری که هر کسی در هر کجای دنیا با چنین تعریفی روبروشود سر

تعظیم فرود آورد چرا که بر وجدانها تاثیر گذاشته

آفتاب آمد دلیل آفتاب        گر دلیلت باید از وی رو نتاب

این ادبیات وجدانیه

واوج و غایت معرفت مولانا در ادبیات است که اینگونه راه پیدا می کند

برای معرفی شخصیتی که تعصب مذهبی در آن دخیل نیست.

مولانا بسیار استادانه به این نکته پی برده بود که هر چیز بخواهد به

ایدئولوژی خاصی تعریف شود به غرض آلوده می شود.

علی مثل خورشیدی است که بر وجدان انسانها می تابد

مولانا با یک چنین ادبیاتی وارد تعریف از علی شده با یک دید منحصر

به فرد.

مولانا در دفتر اول مثنوی حکایتی رو به علی اختصاص داده که بسیار

خواندنی ست.

حکایت خدو انداختن یک پهلوان بر روی علی(ع)

پهلوانی که شاید چندین نفر هم حریفش نمی شدند اما علی به

تنهایی و با شجاعت با او روبرو شد.

و داستانی که شاید همه ما شنیده باشیم آب دهان انداختن آن

پهلوان به روی علی وقتی که مغلوب علی شده بودوقتی علی با

چنین صحنه ای روبرو می شود از روی سینه حریف بر می خیزدو

شمشیرش را به کناری می اندازد که پهلوان متعجب می شود و

علت را از علی می پرسدکه در اینجا مولانا از زبان علی می گوید:

گفت من تیغ از پی حق می زنم      بنده حقم نه مامور تنم

شیر حقم نیستم شیر هوا           فعل من بر دین من باشد گوا

پهلوان از این حرکت علی درس بزرگی گرفت وفهمید که علی خصم

او نیست آفتابی ست که بر او تابیده با این حرکت علی درون او را

تغییر داد.

از علی پرسید چرا مرا نکشتی؟

گفت امیرالمومنین با آن جوان        که به هنگام نبرد ای پهلوان

چون خدو انداختی در روی من        نفس جنبید و تبه شد خوی من

نیم بهر حق شدونیمی هوا          شرکت اندر کار حق نبود روا

گبر این بشنیدو نوری شد پدید       در دل او تا که زنّاری برید

گفت من تخم جفا می کاشتم        من ترا نوعی دگر پنداشتم

تو ترازوی احد خو بوده ای               بل زبانه هر ترازو بوده ای

من غلام موج آن دریای نور               که چنین گوهر برآرد در ظهور

تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر                 بل زصد لشکر ظفر انگیزتر

مولانا معتقده که علی با حلمش آن پهلوان را کشت

مولانا در این صحنه مهلت می یابد که شمشیر علی را که همان

شمشیر حلم بوده به تصویر بکشد

ای علی که جمله عقل و ایده ای       شّمه ای واگو از آنچه دیده ای

تیغ حلمت جان مارا چاک کرد            آب علمت خاک ما را پاک کرد

باز گو دانم که این اسرار هوست        زانکه بی شمشیر کشتن کار اوست

فقط خداست که بی شمشیر می کشه والبته عاشقان هم !

تیغ حلم نرم وحکمت آمیزه اما از تیغ آهن تیزتره معلوم میشود که

انسانها دوست دارند که با چنین تیغی زخمی شوند.

عاشقان هم با چنین تیغی چاک شده اند و زخم خورده اند و با چنین

تیغی کشته می شوند.

من چو تیغم پر گهرهای وصال     زنده گردانم نه کشته در قتال

خون نپوشد گوهر تیغ مرا           باد از جا کی برد میغ مرا

که نیم کوهم ز حلم و صبروداد     کوه را کی در رباید تند باد

قسمتی از تفسیر مثنوی  دکتر نبوی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 3:4 توسط رخزاد هاشمی |

حکایت مات کردن دلقک شاه ترمذ را

دراین حکایت مولانا دلقکی را در مقابل شاه می نشاند و بازی شطرنج

شروع میشود.

از آنجایی که در بازی شطرنج فرق نمی کند حریف چه کسی ست

و قانون شطرنج اجرا می شود دلقک شاه را می برد و مات می کند

در این بازی شاه از حق بیشتری برخوردار نیست و از قضا دلقک برنده

می شود از آنجایی که حاکمان همیشه ودر هر صورت حق را از آن

خود می دانند شاه عصبانی می شود و مهره ها را بر سر دلقک

می کوبد.

دلقک امان می خواهد ومدتی با شاه شطرنج بازی نمی کند شاه

هم شطرنج را یکطرفه بازی می کند ولی بعد از مدتی خسته میشود

و حوصله اش سر می رود.

شاه با دلقک همی شطرنج باخت        مات کردش زود خشم شه بتاخت

گفت شه شه وآن شه کبر آورش       یک یک از شطرنج می زد بر سرش

که بگیر اینک شهت ای قلتبان          صبر کرد آن دلقک وگفت الامان

بار دیگر شاه فرمان بازی میدهد چون نمی شود یک سویه دوام آورد

ولی این دفعه دلقک بیمناک و ترسان میاید برای بازی با شاه چون یاد

گرفته بود که برنده شدن برابر است با کتک خوردن .

گاهی مهره ها درست کار می کنند ولی دلقک باید تدبیر کند وبه جای

قانون بنشیند قانون که خود منشأ تدبیر است کنار می رود و تدبیر 

 دیگری می آید و پشت قانون می نشیند.

باخت دست دیگر و شه مات شد      وقت شه شه گفتن و میقات شد

بر جهید آن دلقک ودر کنج رفت         شش نمد بر خود فگند از بیم تفت

دلقک فهمید که پیروزی در مقابل شاه آفت است بیمناک شد و پر از

هوشمندی شد.

حیوانی که حمله می کند به شکار خودش بیشتر از شکار می ترسد

چون شکار دهها تدبیر دارد در مقابل این حمله ها.

شاه دوباره باخت دلقک از ترس به کنجی رفت و چندین بالش بر سرش

گذاشت تا ضربه های شاه به او اثر نکند در اینجا بالشها حکم تدبیر را

دارند.

شاه گفت این چه ادایی ست که در می آوری؟

دلقک گفت که با تو جز در زیر لحاف نمی توان حق گفت مگر خشونت تو

اجازه میدهد که از حق سخن گفت ای کسی که مات شدی من از

 ستم تو ماتم!!!!

این همان حقی ست که ماکیاولی در غرب می گفت یعنی حق با

کسی ست که غالب است و قدرت دارد نه صاحب حق.

و این همان حقی ست که معاویه وعمرو عاص می گفتند و نیرنگ

کردند.

دلقک به شاه می گوید تو بازی دیگری می کنی که من نمی دانستم

این شیوه ایی بود که تو بکار بردی و من در آن مهارت نداشتم.

 خلاصه ای از تفسیر های دکتر نبوی از مثنوی

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 11:9 توسط رخزاد هاشمی |

هر اشعار مولانا از رازی متین گزارش می کند شعرهای مولانابه

خواننده این اجازه را میدهد که او هم شاعری کند ومستانه حرکت

کند دیوان شمس که بیش از ۷۰۰ سال پیش به تقریر رفته چنان

بر مااِشراف و چیرگی دارد که با زبان شیوایی که دارد بر ما محیط

می شود هر چند که در آن زمان محدوده زبان بسیار کم و بسته بوده

اما شعر مولانا از گشایش عجیبی بر خوردار است.

او بعد از دیدار با شمس حرم شرمها را شکسته ودر نهایت شوروشوق

وشیدایی این شعرها را سروده این اشعار نشان میدهد که مولانا به

نوعی از عقاید فقیهانه خود منحرف شده است

از راه اولیه به انحراف رفته که این انحراف کاملاً طبیعی ست اما این

چه انحرافی ست؟

همه انحرافات بد نیست و انسان را از هدف دور نمی کند چه بسا خود

انحراف از خود راه مهمتر و مثبت تر باشد.

گفت مقصودم تو بودی نه آن      لیک کار از کار خیزد در جهان

انسان یک هدفی را در نظر می گیرد و می خواهد به سوی آن هدف

برود اما  یک وقت می بیند در کنار جاده یک راهی جدید و یا حتی یک

کوره راهی پدیدار می شود انسان کنجکاو می شود و گام بر میدارد

در آن کوره راه یک وقت خود را در بوستان زیبا می بیندو چنان مست

می شود که هدف فراموشش می شود.

مثلاً هدف یک گل بوده و می خواسته برود در کنار آن گل بنشیند

ولی در آن کوره راهی که می رود یک دفعه به یک باغ بی انتها

 میرسد که بی نهایت گل و گلزار دارد.

این کوره راه راه انحراف است اما این انحراف انسان را از یک گل به هزار

گل می رساندو آنچنان مست آن شمیم دل انگیز بوستان می شود که

آن راه اولیه و مستقیم فراموشش می شود.

مولانا میگه حالا مقصود و هدف من دیگه این گلزاره اما من باید دنبال

 اون یک گل می رفتم تا به این گلزار می رسیدم.

یکی برای تفرج به باغ میرود و می بیند هزار برابر زیبایی باغ در

 جمال باغبان است

   بهر فرجه یکی شد بوستان       فرجه او شد جمال باغبان

مولانا میگه من به دنبال آن مصدر و ریشه زیبایی بودم آمدم به دنبال باغ

باغبان نصیبم شد هیچگاه فکر نمی کردم باغبان از باغ زیبا تر باشد.

 

دست نوشتهایی از تفسیر دیوان شمس(دکتر نبوی)

+ نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 10:54 توسط رخزاد هاشمی |